پرش به محتوا
  • صفحه اصلی
  • اپیزودها
  • نوشته‌ها
  • درباره ما
  • تماس با ما
انسانک

پادکست انسانک

ورود / ثبت نام
  • صفحه اصلی
  • اپیزودها
  • نوشته‌ها
  • درباره ما
  • تماس با ما

info@ensanak.com

ما را در یوتیوب دنبال کنید

هر اپیزود تازه، همان‌جا هم منتشر می‌شود — از دستش نده.

درباره انسانک

انسانک، سلسله جستارهایی شفاهی متکی بر تأمل در تجربه‌های زیسته است، به روایت حسام ایپکچی؛ پادکستی رایگان درباره‌ی انسان و هستی — بی هیچ آگهی و اشتراک.

info@ensanak.com

جستارهای شفاهی درباره‌ی انسان

دسترسی سریع

صفحه اصلیاپیزودهانوشته‌هادرباره ماتماس با مافید RSS

جدید ترین اپیزود ها

اپیزود ۵

معنا در کارِ روزمره

اپیزود ۴

مرزهای سالم در رابطه

اپیزود ۳

کمال‌گرایی؛ دوست یا دشمن؟

مشاهده همه

مجوز ها

نماد اعتماد الکترونیکی
مجوز

عضویت در خبرنامه

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به پادکست انسانک است. جستارها را آزادانه بشنوید و با ذکر منبع هم‌رسانی کنید.

روایتی درباره‌ی راوی

حسام ایپکچی هستم — و این بی‌معناترین «هستم»‌ای است که از خودم می‌توانم بگویم. انسانک از دلِ روزهای قرنطینه زاده شد؛ جایی که ماندم و میکروفون، و چند کلمه‌ای حرف زدم. جهان، از دیدگاهِ ما روایت شد… اکنون نوبتِ توست تا از افقِ دیدِ خود بگویی.

شنیدن اپیزودها تماس با راوی
حسام ایپکچی، راوی انسانک
اپیزود منتشر شده
۵
شنونده
+۱۷ هزار
فصل روایت
۴

درباره‌ی انسانک

و این بی‌معناترین هستمی است که از خودم می‌توانم بگویم. راستش را بخواهید نه حسام را من انتخاب کرده‌ام و نه ایپکچی را. آیا برای معرفی کسی اکتفا به چیزهایی که نقشی در انتخاب آن نداشته می‌تواند راهگشا باشد؟ نمی‌دانم حسام ایپکچی یعنی چه و دقیقاً کیست اما هر وقت در حضور و غیاب مدرسه گفتند حسام ایپکچی، من گفتم حاضر! هر وقت برگه امتحانی را روی میز گذاشتند، بالایش نوشتم حسام ایپکچی و این پرتکرارترین نامی است که همه عمر با آن زیسته‌ام. از خودم در پاگرد اول بیشتر گفته‌ام، مایل بودید می‌توانید بشنوید.

۱

اپیزود اول: هفتم اردیبهشت

هفت روز از اردیبهشت یک‌هزار و سیصد و شصت گذشته بود که نوبت به من به رسید. متولد شدم درحالی‌که هنوز نمی‌دانم این چندمین تولدی است که داشتم. حافظه ما، پیاله کوچکی است در برابر عمر بلندی که زیسته‌ایم. نه؟ آن‌قدر کوچک که حتی همه زیستن‌مان در این مرحله از زندگی را نیز در خود جای نمی‌دهد و چیزهای بسیاری است که زیسته‌ایم اما در حافظه‌مان نمانده.

تهران، آن سال‌ها غرق جنگ بود و البته تا آنجا که یادم هست، جنگ هست که هست. سرنوشت غریبی نیست. وقتی قاعده این است که «جنگ جنگ تا پیروزی» و از قضا تعریف متقنی هم از پیروزی در میان نباشد معنایش آن است که جنگ تا جنگ. از این جنگ، به آن جنگ. با من جنگ، با تو جنگ، با همه جنگ. و این‌گونه است که من از نسل جنگ‌زادگانم!

۲

اپیزود دوم: نیمه دوم

هفت روز از اردیبشهت یک‌هزار و سیصد و هشتاد و هشت گذشته بود و البته بعد از آن دیگر هرگز هشتاد و هشت نگذشت اما در هفتم اردیبهشتش؛ دومین بار متولد شدم. این‌بار در پیکر پسری که بعدتر نامش را گذاشتند علی. اولین بار که پرستاری گفت «آقای پدر»، پشت سرم را نگاه کردم… و عجب که پشت سرم کسی نبود! از آن لحظه که فهمیدم پشت سرم کسی نیست، دریافتم پدربودن چه آیین دشواری است.

آن پرستار شاید مانند داوری بود که سوت پایان نیمه اول را زد! رو که برگرداندم، حسامی را که در هفتم اردیبهشت شصت متولد شده بود، ندیدم. رفته بود… چنان رفتنی که دیگر هرگز ندیدمش. حالا بعد از گذشت بیش از یک دهه، حتی خاطراتم نیز از او کامل نیست. گفتم که، حافظه پیاله کوچکی است

۳

اپیزود سوم: فصل قرنطینه

اسفند نود و هشت؛ چیزکی نازل شد به نام کرونا. تلفیقی بود از «کر» و «نا» برای کَرترین طایفه انسان به التماس‌های طبیعت و بی‌ناترین آدمیان برای پرواز. پیامبری بود که دین قرنطینه با او نازل شد و به وحی او، طبیب گفت: رفتن ممنوع، آمدن ممنوع، آغوش و بغل ممنوع، دست و بوسه ممنوع و تنها آنچه مجاز ماند، شستن و گفتن بود. لاجرم من ماندم و میکروفون، چند کلمه‌ای حرف زدم نامش را گذاشتم انسانک. چرا انسانک؟ در اپیزود صفر گفته‌ام. قصه آغاز انسانک و تجربیاتم در پادکست فارسی را هم می‌توانید ببینید.

هر نقد، پیشنهاد یا تأملی که بر این سطور، یا بر محتوای پادکست و ساختار سایت دارید، برای ما دریچه‌ای به سوی روشنایی‌ست. در این مسیر اندیشه، شنیدنِ «نظر شما»، به اندازه‌ی خودِ «بودن» ارزشمند است.

★

از تاریخچه پادکست فارسی تا تولد انسانک

با کمی جستجو در مورد تاریخچه پادکست می توانید لینکهای خوبی را برای مطالعه پیدا کنید. قصد بازتکرار محتوای دیگران را ندارم. شاید جامع ترین صفحه ای که از تاریخچه نوشته فرامحتوا باشد. اینطوری که در خاطر دارم، اولین باری که پادکست شنیدم، اپیزودی از بی‌پلاس بود که در تلگرام دانلود کردم و گوش دادم. بعدتر از آن مشتری چنل بی هم شدم و احتمالا تمام شنونده های پادکست فارسی این دو پادکست را به خوبی می شناسند. جذاب ترین کارکرد پادکست این بود که می توانست در وقتهای هدررفته جای بگیرد. مثلا دیگر مدت زمان صرف شده در ترافیک به یک مهلت ارزشمند برای شندن حرفهای دیگران تبدیل می شد.

رفته رفته با پادکستهای بیشتری آشنا شدم. نسبت محتوای غنی در کل محتوای تولید شده به قدری چشمگیر است که می توان پادکست فارسی را از غنی ترین رسته های محتوا دانست. برخلاف متن و تصویر که چه بسا ملقمه‌ای از کارهای متوسط و کپی شده و بدون منبع و مرجع است؛ در قلمرو پادکست از آنجایی که کپی پیست ناشدنی است عملا شاید «تولید محتوا» هستیم و آنچه به زحمت تولید می شود، عمدتا شنیدنی و ارزشمند است.

پادکستهایی مثل چکش ، رواق ، هلی تاک و… از جمله پادکستهای فارسی بودند که آرام آرام به شندن آنها مانوس شدم. نزدیک به یک سال شنونده مستمر پادکستهای مختلف بودم و اعتیاد به شنیدن، هندزفری را به جذاب ترین دیوایس همراهم تبدیل کرده بود طوری که اگر هندزفری جا بماند، انگار موبایل دیگر کارکرد اصلی خود را از دست داده! چیزی شبیه اعتیاد پدربزرگها و مادربزرگها به رادیوهای قدیمی

◆

ایده پادکست انسانک از کجا آغاز شد

دامین انسانک پادکست انسانک را مدتها قبل خریده بودم و چند ماهی بود که در آن وبلاگ نویسی می کردم. گاهی چند بار در هفته و گاهی نیز هر چند هفته یکبار. جستارهای کوتاهی از دغدغه‌هایم پیرامون انسان، هستی، تربیت و فردیت مینوشتم. دروغ است اگر بگویم قبل تر به پادکست ساختن فکر نکرده بودم. همه ما در مواجهه با یک اتفاق موفق، گوشه ذهنمان پنجره ای باز می شود که: یعنی من هم می توانم؟ اما واقعا عزمی برای ساخت پادکست نداشتم.

جمعه دوم اسفند نود و هشت تاریخ ماندگاری است در سرنوشت انسانک. یادم هست که تولد پدرم بود و منزلشان مهمان بودم که پیامی از دکتر رسید. زمزمه دورادوری از ماجرای کرونا وجود داشت اما متخصص ایمونولوژ پیام صوتی گذاشته بود و تذکر جدی برای منع تردد با توجه به آسیب پذیری و شرایط خاص حاکم بر ما.

اینطور شد که در بهت و گیجی، روز شنبه به محل کارم رفتم، تا غروب کارهایم را جمع کردم. حجم انبوهی از کتابها، یادداشتها، امیدها و برنامه ها را باقی گذاشتم و کوله ام را برداشتم و راهی خانه شدم. در این کوله چند جلد کتاب نیم خوانده بود، دفترچه یادداشت و میکروفون ارزان قیمتی که چند روز قبل قیمتش وسوسه ام کرد که خریدارش باشم و با این توشه قرنطینه آغاز شد.

◆

بسیار بهتر از آنچه می پنداشتم

امروز که این یادداشت را می نویسم، دوازدهم اردیبهشت نود و نه است و نهمین اپیزود انسانک منتشر شده است. بیش از هفده هزار نفر آن را در پادگیرهای مختلفی مثل کست باکس ، اپل پادکست ، گوگل پادکست و… قابل شنیدن است. این پادکست در سایت فارسی زبان شنوتو آپلود می شود که اگرچه کاستی‌های به نسبت پلتفرم‌های غیرایرانی دارد اما مزیتهایی نیز دارد از جمله آنکه پهنای باند داخلی صرف شده برای دانلود آن، هزینه شنیدن را برای مخاطبان کاهش خواهد داد.

من همچنان یک پادکستر آماتورم که در عرصه پادکست فارسی سهم کوچکی را ایفا میکنم. ضبط ها در ساده ترین شکل ممکن و به صورت خانگی (غیراستدیویی) انجام می شود و البته همچنان قرنطینه ادامه دارد (به روز هفتادم رسیدیم) برای ویرایش و ادیت فایل های صوتی از آدسیتی و ادوب ادیشن استفاده می کنم که البته همه قابلیتهای آن نیز برایم کارکرد ندارد.

در مورد مفهوم واژه انسانک و سبب انتخاب این نامه در اپیزود صفر پادکست توضیحات مفصلی داده ام که اگر مایل باشید می توانید بشنوید

◆

مزیت محتوایی پادکست انسانک

همانطور که پیشتر گفتم، پادکست اساساً مقوله کپی شدنی نیست و هر پادکستری ناگزیر است چیزی از جنس خودش تولید کند. به همین سبب هر محصولی در این بازار منحصر به فرد است و انسانک نیز از این قاعده مستثنی نیست. انسانک گونه ای از جستارگویی صوتی است که در ظرف زمان شکل می گیرد به طوری که مخاطب امکان زیستن با آن را پیدا خواهد کرد چون خود ِانسانک شرح ِزیستن است.

مانند سفری که با جمعی از هم سفران در حال انجام است و آخر هفته‌ها به مرور عکسها و خاطره‌ها می پردازیم. انسانک نیز در پایان هفته، خورجینی را که در هفته اندوخته خالی می کند. احتمال دارد بسیاری از دیگران نیز همان منظره را دیده باشند و تداعی منحصر به فردی نیز داشته باشند و چه بسا در منظره ای هم کسی بگوید «آره آره … منم همینو دیدم» و این خاصیت گفتن از تجربه زیسته و مرور زیستنی هاست

لوگوی انسانک

معنای لوگو

طراحی لوگو انسانک یادگار روزهای پایانی اسفند نود و هشت است. قرنطینه کرونا آنچنان مجالی ساخته بود که می توانستم تمام کارها را با حوصله و به قدر وسع خودم به انجام برسانم. ایده پردازی آن دو روز و پیاده کردن آن یک روز زمان برد. دائما در این خیال بودم که نمادی از فردیت و منحصربه خویش بودن آدمی ارائه کنم و اثر انگشت، شایع ترین نماد این مفهوم بود.

واژه انسانک را در این اثر انگشت ادغام کردم و لوگویی به شمایل کنونی آن طراحی و پیاده سازی شد. رنگ سیاه و زرد را نیز به نماد آفتاب و تاریکی و دو ساحت ظاهر و باطن انسان برگزیدم. آنطور که زرد نماد ظهور آدمی و سیاه نماد باطن است. صد البته که سیاه در این ادبیات به منظور منفور و تار نیست بلکه غالب ترین رنگ ممکن است.

زرد · ظهور و آفتابسیاه · باطن